قدرت کلمات داستان کوتاه 2
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند.که ناگهان دو تا از آن ها به درون گودال عمیقی افتادند. بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند. و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است.به دو قورباغه ی دیگر گفتند دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه این حرف ها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند
اما قورباغه های دیگر دائما به آن ها می گفتند کا دشت از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید به زودی خواهید مرد.بالاخره یکی ازدو قورباغه ها تسلیم حرف های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت.او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ی دیگر با حداکثر توانش سعی می کرد از گودال بیرون آید. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد.وقتی از گودال خارج شد از او پرسیدند:{{مگر تو حرف های ما را نشنیدی}}
معلوم شد قورباغه ناشنواست.در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند
خیلی با حال بود؟
نظر یادتون نره!!!!!!!!!
سلام از امروز برای شماها داستان های کوتاهی می ذارم ولی نویسنده هایشان ناشناس هستند
{بستنی}
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید:{یک بستنی میوه ای چند است؟}پیشخدمت جواب داد:{50 سنت}.
پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد.بعد پرسید:{یک بستنی ساده چند است؟} در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند .پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:{35 سنت}.پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:{لطفا یک بستنی ساده.}پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز بعد از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتی پیشخدمت بازگشت ار آن چه دید شوکه شد.آنجا در کنار ظرف خالی بستنی2 سکه ی 5 سنتی و 5 سکه ی 1 سنتی گذاشته شده بود_برای انعام پیشخدمت
من که با این داستان حال کردم
شما چه طور؟
اگر باز از این داستان ها بخواهید من در وبلاگم می ذارم ولی نظر یادتان نرود



